....
ممکنه به خودتون گفته باشین که تو این یه سال کجا بودم، والا جای خاصی نبودم تو این مدت دور از جونتون داشتم مثل سگ(خر) میخوندم واسه کنکور! خب بالاخره کنورم دادیم و تموم شد.
الآن که دارم اینو مینویسم هی دارم با خودم کلنجار میرم که تو اولین روز بعد از اندی چی بنویسم که همه خوششون بیاد. آها فهمیدم! میخوام یه داستانی رو براتون بگم که چند سال پیش یکی از دبیرامون برامون گفته بود. و اما موضوعش در مورد یه احساسیه که غیرقابل انکاره که.... ولش کنین تعریف کنم خودتون مفهمین...
یه بار یه مردی بوده که تو یه شهر زندگی میکرده. بعد از مدتی صاحب یه پسر میشه. این مرد از همون اول این تو ذهنش بود که پسرش با پسرای دیگه فرق کنه یعنی با هیچ دختری رفت و آمد نداشته باشه یا همکلام نشه! برا همین از همون وقت که پسرش نوزاد بوده باش میره تو یه غار تو جنگل و دور از همه ی مردم زندگی میکنه. حتی برا غذا و خوراک هم به شهر نمیرفت و شکار می کرد. پسر بزرگ و بزرگ تر شد تا به سن حدود بیست سالگی رسید. تو این مدت پسر جز پدرش هیچکس رو ندیده بود. یه روز باباهه هرچی دنبال حیوون گشت که شکار کنه هیچی نبود. دو روزی همینطوری گذشت تا اینکه پدر مجبور شد برا خرید غذا به شهر بره و به ناچار پسرش هم برد. از وقتی وارد شهر شدن پسر همه چیز براش تعجب آور بود و هردقه از باباش می پرسید این چیه و اون چیه، اما هیچکدوم هم طلب نمی کرد. تا اینکه یه دختری رو دید. به باباش گفت این چیه؟ باباش چیزی نگفت. رفتن جلوتر دوباره یه دختر دیگه دید دوباره پرسید این چیه هی اصرار کرد که باباش جواب باباش گفت هیچی چیز خاصی نیست این مرغابیه. پسر بدون هیچ معطلی بهباباش گفت بابا تو رو خدا من یه دونه از این مرغابیا میخوام!!!!